همین فردا
باید بفهمی کودکی آغاز بزرگیهاست و بزرگ شدن، پایان کودکیها باید بفهمی بجز فهمیدن ،دوست داشتنی هم هست بجز سر ،دلی هم هست که باید بست به یک برگ، درختی که در طوفان شکست یا حتی ستونِ تنها در تهِ کوچه باید بفهمی که اگر پرنده ای نمیخواند لزوما نمرده است شاید پرواز کند و از تفنگ کاری ساخته نیست از درخت ، سنگ ،پیاده روی و حتی این کتاب و نوشتن کلمات و حتی قلم و این شعر دردی از ما دوا نخواهند کرد باید یاد بگیری دوست داشتن بی دلیل را مثل گذاشتن گلایل بر سنگ مزاری که حتی نامش را نمیدانی باید بجز فهمیدن ،دوست داشتن را بفهمی و شاید از همین است که من دوستت میدارم بی دلیل بی آن که حتی باشی و بالاخره این قصه هم تمام میشود و احتمالا کلاغ هم به خانه اش میرسد و تو هنوز نمیدانی برای رسیدن به زندگی نمیتوان از راهِ مرگ رفت
تمام زمین را از شمال ماه تا جنوب ستاره گشته ام وُ تو نبودی من تمام شهر را کوچه به کوچه از ستون اول تا چراغ آخر که قرار بود تو باشی گشته ام وُ تو نبودی مهم نیست من برمیگردم و کنارِ درخت نخستین میخوابم اگر دلت سمت سبز کشید ،برگرد و اگر نه، باز میخوابم ما به هم نرسیدیم و از بیداری تعادل تنها چیزی بود که بر هم زدیم
امروز هم کسی نمی آید همانگونه که دیروز نیامدی باد خبر آورده است که سرنخ از زندگیِ خویش گرفته ای و جایی دیگر مشغولی مشغولِ شمال و جنوبِ خویش باش من هم رازی از تو با ماه نخواهم گفت پنجره را میبندم و مینشینم و حیران که این همه آدمِ راه به راهِ آمدن، از کجا می آیند؟ مگر من راهِ پروانه را بر روی ملخها گشوده ام؟
میدانی دلم میخواهد میانِ اتاقِ تنها بخوابم مِیدانی شلوغ از خوابها نبینم به خیابانهای پَرسِگی نَکِشی ام به بارهایی که هرگز نبوده اند نبَری ام صبح که بیدار میشوم مست نباشم تلو تلو نروم برای ایستادن وُ فراموشی ات برای رهایی از بندت خود را از بند هیچ شرابی نیاویزم اخم نکنم و به همه بگویم سلام بگویم من هم یک خیابانِ ساده ام مثل شما آدمهای بسیاری از خود عبور داده ام تو که رفیق ناباب نبودی پس چرا نمیگذاری؟ میان خوابهایم مثل تمام آدمهای بی بند بمیرم از امشب بر سر رویاهایم تابلو میزنم خواستی بیایی حتما بخوان : خیابانِ ورود ممنوع لطفا به خوابهای من وارد نشوید پ.ن:چهارشنبه 28 دی ساعت 3بامداد
زیر پاهایت خالیست و این از نحسی سیزده نیست که احساس میکنی میخواهی بپری و پرواز کنی نه این از نحسی سیزده نیست معلوم است که تنها میشوی وقتی درها را میبندی و ماشه بر خویش میگشایی معلوم است کلمه نخواهی شد وقتی که آ را همنشین ب نمیکنی تا آب بسازی حالا لیوانی آب بنوش و آرام باش نگاه کن انگار از آن دورترهای پرواز وُ پیله گیِ پروانه کسی می آید من میرسم نه تو مرا میشناسی نه من تو را اما خدا را چه دیدی شاید هردو جفت بالهای جدا شده از یک پرنده باشیم
امشب کسی شبیه یک شاعر بیست و هشت سالش تمام میشود و هنوز برف میبارد و اینجا هنوز کسی طعم انار وُ یلدا را نمیداند و هندوانه را به اندیشه ی کاشتن دانه ها قاچ نمیزند و اینجا گریه ها وُ غمها دستوری شده اند و انگار تصادفی چند صد ساله تمام لبخندِ پسته های آجیل را با خود کشته است و اینجا تنها یک حرف ما را نگه داشته است: یلدا کوتاهتر از عمر است یلدا هم باشی صبح میشود و بیدار میشوی وقتی که هوا سرد است و ابراهیمٍ به آتش نشسته در خیال، گلستان خویش را میبافد وقتی که درختان خشکیده اند آسمان قهرش گرفته و انگار دل ندارد که ببارد آسمان دلش سنگ زمین خشکیده هوا سرد است و اشک من که بر کاغذ این شعر باریده
دلم میخواهد تاریک باشد درد دیدن درد است درد لمس ماه فقط به آب است دلم میخواهد چرا نمیتوانم چراغ را خاموش کنم خاموشی سزاوار نادانی سنگ است دلم میخواهد اما نمیتوانم حماقت هم خوب است
من دلم میخواهد آسمانها بمانند ،کبوترها بیایند ماه ببارد و مرد نشسته در مهتابی شبهای تو به عشق برقصد من دلم میخواهد فرزندانمان به بلوغی بالاتر از ما برسند و تمام خواهرانمان به بال کبوتر و برگ زیتون فردا بایستند تا هیچ موجی به ساحل نبازد اعتراضی نیست من فقط دلم میخواهد و خواب دیده ام مورچه های سیاه هنوز دانه سال بعد جمع میکنند وقتی که اولین نسل از مورچه های سفید مرا به آغوش خواهند کشید من خواب دیدم تو را که ندیدم
آمده بودیم
که دشت را بالا ببریم
ما از شرق آمده بودیم
که غرب را
به طلوع ببریم
ما از شب آمده بودیم
که خستگی را
به سکوت ببریم
ما آمده بودیم
که ...
چشمهای تو نگذاشت
و حالا میدانم
چشمها هم دروغ میگویند
Design By : shotSkin.com


